تبليغاتX
در جریان باشید

در جریان باشید
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار

یک «بالون ژوژه» بود. از همان هایی که گردنشان باریک است و یک خط مشکی روی گردنشان دارند...که مثلن یعنی تا اینجا این‌قدر است. داشتم زیر شیر آب می‌شستم اش که شکست. همان جا گذاشتم اش. آخر کلاس مسئول آزمایشگاه همه را چند دقیقه نگه داشت تا بگوییم کار کی بوده. نگفتم. یک نفر دیده بود البته... بعدتر گفت که من را دیده و پرسید چرا نگفتم.نمی‌دانستم. می‌ترسیدم. ١١ سالم بود.

فکر می‌کردم«من» نباید چیزی را بشکند.

خیلی گذشت. سخت گذشت . تا برسم به جایی که سرم را بلند کنم و بگویم:« من بودم!» تا بفهمم نگه داشتن بعضی چیزها نمی‌ارزد به این‌که هر روز یک نفر یک جوری نگاهت کند. تا این‌که نترسم. یاد بگیرم «از دست دادن» را.

تا این‌که زیر چیزی که می‌نویسم مُهر بزنم و بگویم:«این تشخیص من است!» و بایستم پای اشتباه بودن اش.

وقتی برای آدم‌ها می‌گویم چه کرده ام، چطور تو را شکسته ام ، همه یک چیز می‌گویند:« خب چرا گفتی بهش که این کار رو کردی؟؟»

و من دیگر هیچ چیز نمی‌گویم.نمی‌گویم درست است که تو عزیزی ، که بزرگ ای،که برای داشتن ات باید خیلی کارها کرد، اما وقتی «داشتن» ات خوب است ، وقتی می‌شود «داشت» ات، که من هم عزیز باشم. که بزرگ باشم.

که اشتباه کرده باشم، اما سرم را بالا بگیرم و بگویم:«من بودم!» ، که بدانم باید تنبیه شوم.

هر چند سخت باشد، هر چند نَفَس ام بالا نیاید، هر چند مرغ سرکنده شده باشم، 

هر چند شاید دیگر نشود «داشت» ات...


توضیح ِ واضحات: نظرات وبلاگ را می بندم تا هم چشم به راهی ام تمام شود، هم دوستان را به زحمت نظر نوشتن برای پست های روزانه نیاندازم. کسانی هستند که می دانم تمام مطالب اینجا را می خوانند. دوستانی که اسامی خیلی هاشان در پیوندهاست. ایمیلم را هم گذاشته ام تا اگر انتقادی دارند برایم بنویسند.
همیشه از حاشیه بدم آمده. اینجا فقط یک جایی ست برای تمرین نوشتن! یادگیری بیشتر برای اعتلای زبان فارسی، تبادل اطلاعات و دوستی های نوینی که چیزهای جدیدی از یکدیگر یاد بگیریم. جهانمان را با هم تقسیم کنیم. بیشتر بدانیم و بفهمیم. شاید بتوانیم استعدادی اگر هست، بارورش کنیم. دلیلش هم معلوم است، خودت! خودم! و آیندگان!

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 21:45 | محیا |

میگم خستم.گیجم.

میگه چرا؟ الان که فشار کار کمتره؟

میگم همين ديگه. بدن آسوده اس ذهن ميزنه بيرون. ذهنمه که بریده. کم آورده.

میگم ذهن من مث همین پل روی بزرگراهه.

میگه مث این؟

میگم شاید بزرگتر. یه پل که روی یه رودخونه ی پر جوش و خروشه.

میگه چه خوب!

میگم از روی اين پل ۱۰۰۰۰۰۰ بار در روز آدمها با ریتم های مختلف - فست موشن و اسلو موشن - رد میشن و هر کسی هم داره با خودش یه چیزی می آره.

می خنده.

میگم خنده داره؟ گریه داره!

میگه اون چیزی که می آرن جالبه !

میگم آره مثلا م می دونی چی مياره؟ یه کارتون از اون کرم کوچولوها که با هاش ماهی میگیرن.

میگه چرا؟

میگم برای اینکه بندازه به جون من.

ریسه میره از خنده

میگم من از وقتی فهمیدم آدم بزرگم همیشه زیر این پل بودم. جز یه بار. اوایل که امده بودم اینجا، که فقط من بودم و همون ثانیه. اگه چای می خوردم فقط من بودم طعم چایی. اگه می خواستم فکر کنم فقط من بودم و اون اندیشه. اگه اثری رو تماشا می کردم فقط من بودم و یه تاثیر بی واسطه و ذوق غریبی که من رو می برد به فراموشی کم بینی ها. ولی الان دیگه همه چی عادی شده.

ميگم آره خلاصه پل و آدمها و بارهاشون!

میگه پ چی؟

میگم هیچی دستش نیست. سبک و نرم میگذره. مثل نسیم. دختر عمیقیه.

میگه من چی؟

میگم تو با یه عالم علائم راهنمایی رد میشی. در حالیکه یه جوری نگهشون داشتی که زیاد هشدار دهندگی شون لو نره.

مادرم با کتاب قانون با یه گونی باید و نباید متین و معصوم عبور میکنه.

میگم م با یه خروار گل سرخ باکارا که زیر سنگینیش له شده لخ لخ میکنه و میگذره.

میگه ن چی؟

میگم اون با یه دسته کود می آد. کودها رو خالی میکنه و میره. بدو بدو، برمیگرده با یه بسته کود تازه.

میگم بعضی ها یه خورجین دارن که هیچ وقت بازش نمی کنن ولی اصرار دارن با اون خورجین همیشه تند و جدی رد شن.

میگم تازه آدمهای روی کاغذهام یادم رفت.روی پل بین من و تو که جسمیت داریم با اونا هیچ فرقی نیست. همه کنار هم میان و میرن. اونوقته که آدم فکر میکنه اگه ذهنیت یه خداوندیه و تو این دنیا داره رو پل ذهن اون راه میره چقدر همه چی متفاوت میشه با امروز.

می خنده ولی نمیگه چه خوب. دلم براش ميسوزه. صدای قميشی رو بلند ميکنم. ميگم: باز بارون گرفت ها!

شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 10:59 | محیا |

باشه .من رو نگاه کن!...هیس! دماغت رو پاک کن... حالا به من بگو چیه ؟... چی؟... آروم شو نمی فهمم... خیله خب، خیله خب ... آب برات بیارم؟ ... عجب بابا... نه نمی خندم... به تو نمی خندم... باشه...باشه...باشه!!!! ئه! ... فهمیدم اونو. میگم اتفاق تازه ایه؟ هان؟اینطوریه دیگه. نه... تعریفش با تو نمی خونه... اولین باره که تنها میمونی؟ خب... پس حله!... معنا؟!!!! شوخی نکن! سرتو بیار بالا. ای داد! می رم ها!... میفهمم. گرما!! ... خوبه. بخاری چرا نمی گیری؟...خب... بله! همه نیاز دارن ... زهر مار شوخیم کجا بود؟ قانون طبیعت به جفته ... چه تناقضی؟ به جفته ولی قرار نیست هرکی تنها میمونه خودشو بکشه قراره؟... خب چرا خودتو نمیکشی؟... لوس نشو! سرتو بیار بالا!... چرا؟ ... این همه راه. ... دلیل! به به! چیه اون دلیل؟...اون دنیا؟ ... به حق قسم تو مریضی!... خب بگو خداحافظ ، خلاص... هان !پس دردتو بگو!  گل بگیرن این تعبیرای شخصی مون از عشق که همه مون رو منتر کرده... نه... نه،نه! پس غر نزن... کدوم فداکاری؟ هیشکی بدون هیشکی در نمیمونه. بگو نگران خودمم!...ما همه نگران خودمونیم...نه بابا!... نمیدونم. به این فکر میکنم که لیلا یه عمر-۱۵سال -با فداکاری زندگی کرد. تنها مشکلش این بود که همیشه می دونست داره فداکاری میکنه. به خاطر همین ۱۵ سال زندگی نکرد فداکاری کرد. داغون شد و داغون کرد. فرشته ای بود. فرشته ی تیمار داری... واسه همین من همیشه میترسم از دیر شدن...آب برا چی می دی به من؟ دماغتو پاک کن...قشنگه گرمای وجود کسی رو داشتن ، قشنگه عشق رو همیشه نگه داشتن. قشنگه از هول دیدن یکی تا خونه دویدن، قشنگه با یکی حرف زدن .قشنگه نوازش شدن  ، نوازش کردن. قشنگه فهمیدن و فهمیده شدن ولی قشنگ نیست حماقت یکی رو اثبات کردن. گاهی وقتها ما با دیکته ی عشق ،طرفو بدجوری ضایع میکنیم... تقصیر چیه! مگه اینجا دادگاهه؟ حرف داریم میزنیم دیگه. دستت رو بذار رو زانوت !بلند شو !اون تصمیمی رو بگیر که مال توئه. هیشکی نسخه پیچ دل هیشکی نمیشه. اگه می خوای بری برو. قاطع برو! اگه می خوای بمونی بمون. بی فداکاری. هان؟... دستتو بده من... پدرسگ یه وجبی! دماغتو پاک کن!...جونم... هیس... آروم... معلومه!   دوست توام ولی ابله تو که نیستم... ای! دیوانه! ...یه ماچ بده ببينم. آبدارها!... کله تو چرا میآری جلو ؟ سرتو بیار بالا ببینم... خره خدا! الآن سال تحویل میشه....... ای جونم... جونم.نخودی من...... عیدتو هم مبارک.................................. اون... لیوان... آبو میدی؟...

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 13:18 | محیا |

از بهار نوشتن کمی حوصله می​خواهد، کمی دلِ خوش. عجالتاً ته​مانده​ای دلِ خوش داریم؛ به‌​کفافِ سرکردنِ نوروز. برای بهاریه نوشتن چیزی نمی​مانَد. سنبل و شب​بویِ سفید و سبزه​ی نو دمیده، دخلی به بهار ندارد. زمستان که زورش را زد و آرام گرفت، گوشه و کنار بساط می​کنند، از هرکدام هرچه بخواهی هست. سبزه​ی سفره هم میوه‌ی باغِ کسی نیست، منّت​دارِ بهار! گندم و عدسِ خیس‌کرده است. چلّه​ی زمستان هم خیس‌کنی، جوانه می​زند. این​ بساط ضیافتِ نوروز است. دولتیِ سرِ روزگارِ نو.
دعای تحویلِ سال، هزارهزار آرزوست؛ هزارهزار تمنّا به ساحتِ حضرتِ دوست، بلکه نظری کند و این طفیلیِ نوروز، بشارتِ روزگارِ نو باشد.
پی​اش را بگیری، سفره​ی هفت​سین و آن آب و آینه و یک کفِ دست نان، سجاده​ی مناجات است. محرابِ دعاست. اقرار به تهی​دستی و عجزِ آدمی که برای آن فردای نیامده، دستش به جایی بند نیست. دست به‌دامنِ خدا شدن است، محضِ خیرِ همان روزگارِ نو.
می​شود کتابِ جنابِ حافظ را از قفسه​هایِ خاک‌گرفته بیرون کشید و بلندبلند خواند. نه مثلِ شب​های دراز و سردِ یلدا، به نیّت تفأل، فقط به‌قصدِ دعا:
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت اندر شهریاری بر قرار و بر دوام
سالِ خرّم، فالِ نیکو، مالِ وافر، حالِ خوش / اصلِ ثابت، نسلِ باقی، تختِ عالی، بختِ رام
بهارتان خوش!


پس از پایان: یک سال گذشت!
_در جریان یک ساله شد_

سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 12:10 | محیا |

دو سال  پیش ،به گمانم دی بود ،شاید هم آذر، آمدم و نوشتم: آفتاب به سینه ام سنجاق می شود. و فردایش با یک خوش آمدی باورم  شد که این دنیای مجازی چه اعجازی دارد.
از آفتاب برام یه دلتنگی ماند و کلی خاطره ی خوب و بد

دلم نمی خواست درجریان هم مثل آفتاب روزی و لحظه ای بار خاطر بشه که من خسته بودم و تنها خلوتی جستجو میکردم و نوشتن یادداشتهایی -به عادت سالهای دور که توی هزار کشو و پستو از دید بزرگتر ها پنهانشان میکردیم- و وسوسه ی عمومی کردن نوشته ها در دنیایی مجازی که نه میشناسندت و نه تو را بابت حس و حالت باز خواست میکنند.

کم کم اما ، خلوت جایش را داد به شوق آشنایی و تعلق و بعدترش اعتیاد ! اواسط بهمن مطمئن شدم که من به درجریان و دوستان مجازی ام که هر روز بیشتر میشوند معتاد شده ام. آنقدر که پايان هر کاری پرم از شوق دويدن و رسيدن  به خانه و شنيدن صدای قيژ دلنشین ( که البته این روزها دیگه نمیشنومش) که ضربان قلبم را بیشتر و بیشتر کند و بعدتجربه ی لذت ارتباط  در بی ارنباطی محض .

نشانه های مجازی از آدمهای آشنا... درد دل های مجازی با آدمهای نا آشنا...شوخی های مجازی... دلخوری های مجازی... بحث های مجازی...حتی آموزش مجازی ...حتی مهر مجازی... حتی عشق مجازی .

یه مدت کوتاهی اينجانيستم. من دلم برای خيلی چيزها تنگ ميشود و يگ گوشه ی دلتنگی ام جايی هست برای خونه مجازیم .و يک گوشه ی دلتنگی ام جايی هست  برای همه ی رفقای مجازی ام .

من حالا مدتهاست ایمان دارم که حتی درمجازی ترین نقطه ی این کائنات، حتی در خلاء ساکت سیستم دودویی، وقتی دل انسانی تپید يعنی جذبه ی مهر .و مهر یعنی واقعی ترين لحظه ی زندگی.

پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 18:44 | محیا |

همه جارو گشت. بیشتر از همه جیب هاشو. کلافه شده بود.من بیشتر.

گفتم: میخوای همینطوری لالمونی بگیری؟

پشت گوشهاشم نگاه کرد.

گفتم :لااقل بگو چیه شاید ما اضافی داشته باشیم. علی رو که میشناسی تو خرید همه چی هول میزنه. هیچی نیس که ما فقط یه دونشو داشته باشیم. یه وقتهایی بهش میگم نکنه سر من هم هول زده باشی. میخنده بدجنس...هان؟ حرف بزن بابا!

اینقدر دندون قروچه کرده بود که کلی طول کشید تا لباش از هم باز شد.

- خدا...

شنبه پانزدهم بهمن 1390 | 11:46 | محیا |
دوست تصویرساز توکا، نسیم خواجوی، یک بازی جدید طراحی کرده که به نظرم خیلی جالب آمد. اسمش را گذاشته  Self Portrait که یعنی "خودنگاره" . نسیم از شرکت کنندگان در بازی خواسته تا تعدادی از اشیایی را که دوست دارند و با آن‌ها احساس نزدیکی می‌کنند کنار هم بگذارند و عکس بگیرن  و توضیح داده که تصویر بدست آمده در واقع تصویر خود شما است... حالا این من هستم...

***

تحلیلش کنید!


برچسب‌ها: بازی کنید
شنبه هشتم بهمن 1390 | 12:16 | محیا |

من فكر ميكنم ... به دهاني، به نگاهي، به نفسي، به انديشه اي كه بوييده ميشود و صداي قلبم را خاموش ميكنم كه تاريكي بهترين پناه است.
من فكر ميكنم به سرزمينم . به سرزمين . كه به كفر پاينده است و به ظلم اما نه. 
من فكر ميكنم به چاه و به فرياد يك مرد ، به فرياد يک نهاد كه تنها با چاه قسمت شد.
و به شليك  دو صف پيوسته ي نفرات بسوي يك نفر. تنها يك نفر.
و صحراي قاچ قاچ دل كه به يمن خون هفتاد نفر و دو كودك ، سرخ ترين صحراي كره ي تاريخ شد.
و به بهت يك نبي عاشق از ديدن گوساله ي سامري در حجله .
و صليبي كه نردبان شد از فرشي به عرش ، تا 2000 سال بعد يك پاپ ،يك اسقف ،يک نفر، دو پايش بر فرش، تعيين کند، که خيال کند او تعيين ميکند، كه من ، که ما به عرش ميرویم يا نه.
من فکر ميکنم به تو که چقدر کوچکي، که چقدر کوچک مانده اي ، که هنوز گم ميشوي. که گم شده اي، درست در  روزهاي اوج قله  . و نشاني را بي رحمانه ريز ريز ميکنم.
من فكر ميكنم به همه ي ظالمان و كافراني كه جاودانه ميشوند. کافران جاودان. ظالمان جاودان. من به قيمت جاودانگی در تاريخ فكر ميكنم. و جيب های خاليم را ناشيانه عريان ميکنم.

من آنقدر فكر ميكنم كه دريچه ي فكرم از فشار قطره هاي ذهن آب شده ام  خيس ميشود و بخار ميگيرد . و دلم مي خواهد براي هزارمين باربه افسانه ي ساختگيم از سليمان فكر كنم و از خدا تنها باران بخواهم.

... وسليمان دانست اين قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ايشان با سری افکنده و دستانی به زير آويخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستين نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسيد زنانی ديد لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پريشان. جمعی به خاک نوميدی نشسته و جمعی دست نياز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ايشان تاب نياورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدير تو در توانم نيست. 

مردمان که پنداشتند سليمان به مژده ی باران ميرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گريستند که خاک خشکيده را جويها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران باريد و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد

جمعه بیست و سوم دی 1390 | 19:38 | محیا |
 
اولش فقط یک لحظه است و چیزی که بعضی ها اسمش را گذاشته اند : « فرو ریختن دل» .
بزرگ شده ای و نادیده اش میگیری.
با حساب و کتاب هایت جور در نمی آید آخر.

کم کم می بینی بیشتر از یک لحظه است. می بینی حتی وقتی با فروشنده ی روسری چانه می زنی هم حضور دارد. حتی وقتی داری مدار می بندی. حتی تر وقتی با پدرت سر قیمت فروش خانه سر و کله می زنی...

انگار یک چیزی در پس زمینه ی ذهنت نشت کرده است. انگار برنامه های عادی و روزانه ات همین طور بیخودی به هم ریخته است. کلافه می شوی.
به خودت می گویی: « گیرم که آن آدم فوق العاده... اصلا چه دلیلی دارد من فکر و ذکرم شده باشد او؟؟ به من چه که وای چه قدر پیرهن آبی چهارخانه اش بهش میاد!... کاجهای ردیف کنار خیابان و سربازی که به یکیشان تکیه داده چه ربطی به او دارد؟  یا لهجه پیر مردی که سر صبحی دارد به من خواب آلود شرح حال پسر عقب مانده اش را می دهد؟ اصلا ما چه ربطی به هم داریم؟؟... وقتی او تا به حال حتما یادش رفته آدمی به اسم من وجود هم دارد.  »

نه. افتضاح است. باید آدم دیگری می بود. آدم معمولی تری . تا این قدر همه جا سر و کله اش پیدا نمی شد.

طول می کشد تا بفهمی این «او» نیست که همه جا سرک می کشد. این او نیست که زیادی غیر معمول و گنده است.

نمی دانی هنوز که این «تو» یی که همه جا دنبالش می گردی. که دلک بی شیله پیله ات دوست دارد همه جا نشانی از او باشد. هنوز باشد.

طول می شکد تا بفهمی عاشق بوده ای. 


***
پست قبل به دلایل امنیتی حذف شد
دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 12:41 | محیا |
برای: این

گفتم:« آدم ها ترس ندارند که.»

آخر گفته بود می‌ترسد.

ماندم اما. مکث کردم. سکوت کردم.

آدم‌ها ترس ندارند؟


گاهی « آدم‌»ی آزارت می دهد. نمی‌داند البته. نمی‌خواهد هم. آزرده شو ... اما نترس. حتا اگر توانستی بزرگ باش. ببخش.

گاهی « آدم»‌ی آزارت می دهد . دانسته. دل گیر شو. درد بکش. استیصال اش را ببین. نترس .

گاهی « آدم »‌ی زخم ات می زند. عمیق. داد بزن. خون می آید؟ انگشتت را خونی کن و روی صورتت خط بکش. زخم ات را نشان بده. گله کن. حتا پر شو از نفرت. اما نترس.

گاهی « آدم »‌ی دوستت دارد. دلش می‌خواهد بگیرد ات. نه آن شکلی ها... بگیرد توی بغلش. آن قدر محکم که نتوانی نفس بکشی حتا. چه برسد به فریاد. آرام باش. بالاخره یک جوری بهش می‌فهمانی که گرفتنی نیست‌ای. شاید زخمی هم بخورد....زندگی است دیگر. نترس.

گاهی « آدم »‌ی را دوست داری. آن قدر که کج نگاهت کند نفس ات بند می آید. آن قدر که کلمه هایش ، کلمه اش، زنده ات می کند. آن قدر که اگر برود... می ترسی. می‌دانم. نترس. نگران باش. نگران اش باش. « نگر ان»که می دانی یعنی چه؟ یعنی نگاهش کن.همیشه.

می‌دانی؟

ترس با رفتارهای خاص فرار و اجتناب مربوط است.

اجتناب نکن.

زندگی کن.

آدم ها ترس ندارند.

چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | 19:3 | محیا |
About

درجریان بودن، یعنی باشی و با فکر و عقیده ی خودت هم باشی؛ نه در جریان روز یا جریان مرسوم جامعه باشی.
در جریان بودنِ که بودنِ.
Custom